چرا تحمل تنهایی انقدر سخته؟ مگه غیر از اینه که ما تنهاییم؟ پس چرا این تنهایی فقط تا قبل از بهتره بگم داخل شدن به یه آدم دیگه یا بهتر تره که بگم اجازه داخل شدن به یکی دیگه دادن قابل تحمله؟ حتی بعضی وقتا خوب تر هم هست. اما وقتی قانون دخول رو می شکنی دیگه هیچی مث قبل نیست. قبلش هم تنها بودی. قبلش هم احساس تنهایی می کردی ، اما قبلش واسه خودت یه محدوده داشتی که می دونستی هیچ کی توش وارد نشده و اون محدوده احساساتت بود. احساسات هم نه. چون دوستات هم به محدوده احساست وارد می شن. یه چیز مهم تر. یه چیز خصوصی تر. یه چیز درونی تر . نمی دونم چی باید بهش بگم. اصن نمی دونم چرا اینجوریه. نمی دونم چرا انقد با دوستی فرق داره. حتی با دوستای نا همجنس دیگه ت. نمی تونی بگی واسه اینه که ذاتت اینجوریه. چون اگه اینجوری باشه نسبت به همه نا همجنسای دیگه که باهاشون دوستی باید این حسو یا یه چیز مشابه داشته باشی. نمی شه هم گفت احساساته چون به بعضی از دوستای دیگه ت هم احساسات زیادی داری. احساساتش یه نوع دیگه س؟ نمی فهمم. وقتی یکی داخلت می شه و بعد می ره انگار جلوی همه عالم و آدم لخت شدی! وقتی می دونی که باید بری انگار خودت باید جلو همه لخت شی. در صورتیکه هیچ "همه" ای وجود نداره. چرا باید همه چی انقد آزار دهنده باشه؟ چرا (به قول یه خری) نمی تونی همون لحظه در آن واحد به چند تا گزینه دیگه فک کنی. همون لحظه پیشکشت ! حتی خیلی بعد تر . نمی دونم چرا یه جوریه انگار یه چیزی و پیش اون آدم جا گذاشتی. انگار اون همه چیزتو دیده و می تونه لختت کنه . در صورتیکه شاید ادمای دیگه ای هم باشن که از همه چیزای خصوصیت با خبر باشن. تنها چیزی که بین تو و اون وجود داره و بین آدمای دیگه نیست به طور واضح جسمته. اما می دونی همه این جلز ولزا واسه این نیست! انقدم احمق نیستی که بتونی بهش متریال نگاه کنی. توی بدترین حالت مجبوری این فکرو کنی که داخل شدن به حریم جسمت به روحتم نشت می کنه! اما این نیست. حتی اگه این باشه اون درد تنهایی غیر قابل تحمل بعدش از این نیست! این نمی تونه همه اون چیز خصوصیت باشه که دیگه نداریش. چون با یه فاح.شه یا هر چیز دیگه هم می تونی این جوری باشی اما بعد اینکه پولشو می دی و می ره از نبودنش احساس تنهایی نمی کنی ... از نبودنش ریده نمی شه به همه تنهاییت... شاید چند دسته آدم وجود دارن. یه دسته آدم کلاً بلدن عاشق شن!! یعنی هی با یکی هستن بعد که می ره خودکشی می کنن بعد یه مدت می رن با یکی دیگه بعد دوباره عاشق می شن بعد دوباره خودکشی می کنن بعد دوباره... یه عده هم هستن که سخت عاشق می شن یعنی حتی اگه اِن سال با یکی باشن بازم تنهایی بعدش مث تنهایی قبلشه براشون. نه اینجوری نیست. یعنی می تونن با یکی باشن ، بهش وابسته شن ، بهش احتیاج پیدا کنن ، بعد رفتنش احساس تنهایی کنن اما این آدم لزوماً اون آدمی نیست که عاشقشن (...(:...) یه عده دیگه می شن ترکیب این دوتا. سخت عاشق می شن و سخت دوباره عاشق می شن! ( از این کلمه بدم میاد! هه! عشق - یا همون نیاز آدم به تقدس دادن به چیزی که نمی فهمه چیه! مث خدا - اما نمی شه همیشه به جای یه اسم غلط یه جمله گفت! ) دسته آخر دهنشون سرویسه . هه. و البته احمق ترین دسته هستن. چون بدتر از بقیه دارن دو تا اشتباه می کنن! در صورتیکه گروه اول تنها اشتباه اول ـ یعنی فکر اینکه عاشق هستن - و گروه دوم تنها اشتباه دوم - یعنی کنار نیومدن با نبود کسی که عاشقش نیستن - رو انجام می دن. اما گروه سوم که از همه احمق تر و بیچاره تر و نفهم تر هستن هر دو اشتباه رو می کنن : فک می کنن عاشق شدن و نمی تونن با نبودن طرفشون کنار بیان و جایگزین پیدا کنن. چقد قابلیت ک.س شعر گفتن زیادی دارم... هه. احساس می کنم این استعدادم کشف نشده مونده :|
به فاصله یک خط اعتراف می کنم که به هیچ کدوم از جمله های بالا اعتقاد ندارم و صد در صد همشون اشتباهن... و
فقط به یک جمله در مورد تمام چیز هایی که ممکنه به ذهن هر کسی برسه اعتقاد دارم:
- و احمق است آنکه باور کند. -
آدم اگه بخواد بمیره قبلش خیلی کارا هست که می تونه بکنه. خیلیی کارا. پولاشو خرج کنه. کارایی و که تا حالا به خاطر خانوادش نمی کرده بکنه . حتی فرار کنه! می تونه ... باید بهش فک کرد. دوس دارم چیکار کنم؟ اولیشو که می دونم. فقط مکان می خواد :)) بعد. یه کم پول دارم که می تونم خرجشون کنم. اما چی می خوام بخرم؟ یا چه جوری می خوام خرجش کنم؟ دلم می خواد برم توچال احتمالاً باید تغییر قیافه بدم به پسر! برم بانجو جامپینگه چیه؟ همون. اره . البته اینو با کمی سختی الانم شاید بتونم انجام بدم. نمی دونم. دیگه .. دیگه... دیگه کلی چیزای خوشمزه می خرم می خورم. چاقاله بادوم اول از همه. چند کیلو می خرم می خورم. فک کنم همین به کشتنم بده از دل درد!! دیگه. توت فرنگی . شاتوت. گوجه سبز. کیوی یه عالمه. غذاهای خفن . غذاهای تند تند. از این خمیر کاکائوییا. حالا بیخیال خوردنی. هرچی دوست داشتم دیگه. بعد. اها . یه لیست تهیه می کنم از آدمایی که ازشون بدم میاد یا رو اعصابن یعد یه جوری اینو بهشون می گم! یه دوربین ور می دارم می رم تو شهر راه می رم با خودم حرف می زنم و فیلم می گیرم. می رم جاهایی که ازشون خاطره دارم و حسمو ضبط می کنم. بعد فیلمو می سوزونم یا می فرستمش به یه ادرسی که نمی شناسم. دوست دارم حداقل یه هفته با بی.اف! م بمونم قبل مردن. باهم زندگی کنیم. شاید نامردی باشه در حق اون. اما خوب به هرحال من قراره بمیرم و باید کارایی که می خواستم و انجام بدم. حتماً درک می کنه :) البته مطمئنم باور نمی کنه که من بخوام خودکشی کنم اما اینجوری بهتره. اصن شاید بهش نگم اگرچه فک کنم یه بوهایی ببره که یه خبری هست. دوست دارم خیلی لحظات خوبیو باهم داشته باشیم قبل مردنم. دوست دارم بهش نشون بدم چقد دوسش دارم. روز اخر یه کاری می کنم. همه چیزایی که داشتم و می سوزونم. همه چی. البته به جز ال پی و پی سی که حیفه خوب !! کتابامو می سوزونم و یه کم قبلش می خونمشون. یادگاریام ، لباسام ، آت و آشعالام ، هرچی دارم... گیتارم حتی... دوست ندارم بعد مردنم کسی با دیدن وسایلم یاد من بیفته. دوس ندارم تو وسایلم زنده بمونم برا بقیه. دوست دارم تا جایی که می تونم پاک شم. که دست هیچ کی به هیچ جا بند نشه... یه چیز دیگه هم هست. از دیدن نابودی چیزایی که مال منه لذت می برم. نمی دونم چرا. ولی حس خوبی بهم می ده. دوست دارم بسوزونمشون. دوست دارم قبلش بزنم به جاده. نمی دونم کجا. فرقی نداره. یه چند روز تو جاده ، تو راه باشم. تا به یه جایی برسم که توش بمیرم. راجب طرز مردنم باید تصمیم گرفت اما فعلاً بهش نمی رسیم... نمی دونم شایدم هیچ کدومو نکنم . فقط تصمیم بگیرم بمیرم و زود بمیرم. شاید همه اینا مسخره باشه. ولی دوس دارم حداقل همه وسایلمو حتماً بسوزونم. این خیلی برام مهمه.
خیلی سعی کردم که اینکارو نکنم. اما کردم. با آرامش نگهش داشتم و وقتی داشت جمله ی " خیلی دارم زور می زنم دکمه ی بک اسپیس!! و نگه ندارم و تا ته نرم ..." پاک می شد ، نگاش کردم. آدما چقد آروم آروم پاک می شن. چقد زجر آور . چقد وحشتناک . چقد سخت. چقد... چرا به ته ش نمی رسم؟ چرا این بک اسپیس لعنتی این چند خط مونده ی مزخرف ِ احمقانه رو پاک نمی کنه؟ تا کی می خواد لفتش بده... لعنت. لعنت. لعنت. لعنت. لعنت. لعنت.
وقتی دنیا تموم شده چه جوری می شه حرف زد؟ نوشت؟ زرید. راجب چی باید حرف زد؟ برای چی دارم تلاش می کنم بنویسم؟ که یه ماه به تعداد ماههای این بغل اضافه شه؟ وقتی دنیا تموم شده چه جوری می شه حتی فک کرد که چیزی درسته یا غلط ؟ وجود داره یا نداره ؟ چه جوری می شه احساس کرد؟ چه جوری می شه فهمید که چی داری احساس می کنی؟ البته این یکی به تموم شدن دنیا ربط نداشت. چقد احمقن آدم ها. چقد احمق هستند آدم ها وقتی فک می کنن می فهمن چی حس می کنن یا چی درسته یا حتی چی می خوان. چقدر آدم ها احمق هستند. هرچند که به این احمق بودن ناگزیرن. وگرنه چه جوری می تونستن زندگی کنن؟ وگرنه می شدن یه احمقی مثل من. و می شستن زیر دوش حمام و به هیچی فک می کردن. و فک می کردن و فک می کردن و تکیه می دادن و نگاه می کردن و نمی فهمیدن چرا هیچ کس در این دور و بر نمی فهمه هیچی تنها چیزیه که باقی مونده و می شه بهش فک کرد. و فک کردن به هیچی مث نگاه کردن و تموم نشدن می مونه. هه. بعد من می شینم اینجا و یک سری ک.س شعر ردیف می کنم که این بغل یه ماه اضافه بشه و حس کنم هنوزم می تونم حرف بزنم. هنوزم می تونم زر بزنم. لطفاً به من بخندید (:
یعنی اینجوری زنده س؟ چون من ، یه دختر 23 ساله تو یه کشور عقب مونده مثل ایران دارم ویدئوی 1977 اجراشو نگاه می کنم؟ یا چون می تونم توی عضلات صورتش برم زنده س؟ یا اصن زنده نیست اما وجود پیدا می کنه. یا چون صداش فرق داره؟ یا چون می تونه تو رو تو یه دنیای دیگه ببره؟ یا شاید هرچیزی که بتونه حواس آدمیزادو از زندگی مزخرفی که داره پرت کنه ؟ اما میلیون ها و میلیون ها چیز وجود دارن. پس فرق اینا با هم چیه؟ چه فرقی داره اگه این باشی یا اون؟ هیچ کدوم ابدی نیستن. حتی اگه تا ابد یاد مردم بمونن. هیچ کس نیست که نبودنش زندگی آدمارو مختل کنه. هیچ کس نیست که اگه نشنویش یا نخونیش یا نبینیش زندگیت به هم بریزه یا چیزیو از دست بدی، حتی اگه بودنش خیلی چیزا باشه. کیه که بتونه بگه بدون این آدما زندگیش چیزی کم داشته؟ میلیون ها میلیون هنر تو میلیون ها میلیون آدم تو سرتاسر آدما هست که تو شاید %5 ِ شم نبینی. اونایی که ندیدی چیو از زندگیت کم می کنن؟ دقیقاً هیچی. اما خوب. هر آدمی با همون %5 ِ ناقابلش زندگی می کنه و تأثیر می گیره و حس می کنه و وجود داره. اما چرا دل من راضی نمی شه؟ چرا یه چیزی تو وجودم یه سپر گرفته دستش و نمی ذاره هیچ چی بهش نزدیک شه ؟ مریضم یا مشکل دارم یا هرچی راضی نمی شم... وقتی مجبوری راضی بشی تا زندگیت ادامه پیدا کنه... که اگه راضی نشی تا ابد نفرین شده می مونی و نه چیزی به دست میاری نه حداقل می خندی... باید راضی شد. باید رضایت داد. به چی؟ شاید یه روز فهمیدم... که اگه نفهمم............
یک شب ها یا بعضی اوقات روزهایی هست که آدم دلش می خواهد ک.شعر بگوید. مثلاً فعل ها را اینوری آنوری کند ، به جای کنه بنویسد کند و از این امثال. کلمات یغر!!! ( |: ) و قلنبه و سلمبه استفاده کند و اصلاً سعی نکند فکر کرده و بفهمد چه مرگش است. حرفی هم برای گفتن نیست صد البته. در یک چنین شب هایی که حتی حوصله پکر بودن را هم ندارید و سختتان است فکر کنید که پکرید یا افسرده یا دمغ یا کوفتی یا گه یا قاطی یا بیچاره یا فلک زده یا گور به گوری یا هر زهر مار دیگری به ناچار هیچ حسی ندارید. و چون نداشتن هیچ حسی همان قدر که باعث می شود کسل و بی حال و پکر و افسرده و دمغ و کوفتی و .... و هر زهر مار دیگری نباشید همانقدر هم احتیاج دارد که نفهمید که الان هیچ حسی ندارید و وگرنه گه گیجه خواهید گرفت. البته زیاد چیزی نخواهید فهمید چون از لحاظ قوانین فیزیکی و شیمیایی و روحانی هیچ حسی ندارید و گه گیجه هم دقیقاً یک حس است حتی اگر شبیه یک حس نباشد اسمش! اما منگ می زنید. انگار با همان فاصله ی کوفتی 20 - 30 سانتی متری از زمین اینبار ایستاده اید و شاید هم شناورید. و این چیز خوبی نیست. چیز بدی هم نیست چون اصولاً حس نمی کنید که نظر بدهید خوب است یا بد. اما خوب شناورید دیگر. منگ . شناور . معلق. گیج و در هوا هستید. و خوب نمی دانید چرا می نویسید. علاقه ای هم ندارید که بدانید. حتی نیاز به تخلیه شدن هم ندارید. اما می نویسید تا زمانی که بفهمید دیگر نباید بنویسید. اگر حس داشتید می توانستید حس کنید که دیگر نباید بنویسید اما احتمالاً می فهمید هم واژه ی خوبی نیست. چون الان فهمیدم انقدر می نویسید تا دیگر نفهمید چه می نویسید. بعد دیگر این تعلیق شما را با خودش به دور دورهای دور می برد و دیگر نمی توانید با نوشتن خودتان را گول و سرگرم ِ جمله بندی و این امور پیش پا افتاده کنید. یک اصطلاح تکراری و در نتیجه بی اهمیت و در پیت در ذهنم است. استفراغ ذهنی. هر چیزی که یک بار شنیده شده باشد برای بار دوم ارزش شنیدن ندارد. این قانون ِ طبیعت است. که اگر نوشته ی من هم قبلاً نوشته شده بود دیگر ارزش خواندن نداشت. حتی اگر الان هم نداشته باشد. منگ بازی می کنیم.
یه نفر بود که می ترسید. یه نفر بود که فرار می کرد. یه نفر بود که نمی خواست ببینه. یه نفر بود که نمی خواست بشنوه. یکی که نمی دونست. یکی که نمی خواست. یکی که . بعد. حرف زد. حرف زد که نترسه. حرف زد که فرار کنه. حرف زد که نبینه. حرف زد که نشنوه. حرف زد که ندونه. حرف زد که نخواد. حرف زد که. انقد حرف زد تا مرد. بعد. هیچی دیگه. مرد.
مغز آدم می تونه صدمه ببینه. می تونه خیلی تغییر کنه. مث روح آدم. مغز آدم می تونه دچار مشکل شه. مشکل فیزیکی. نمی دونم ته ش چیه اما می دونم داره یه اتفاقایی میفته. و می دونم که اتفاقای عجیبی ان. نمی تونم هنوز تحلیلشون کنم. اما می دونم فشار داره کار خودشو می کنه. نشونه های جسمیش دارن زیاد می شن. شاید بهتر بود از بیرون می ترکیدم. شاید بهتر بود مث تو مونیتورو پرت می کردم و می شکوندم. یه بار برای همیشه. شاید بهتر بود به جای این همه اتفاقایی که تو مغزم خودشونو جا می دن و ضربه می زنن می ریختمشون بیرون. حمله ی عصبی . فشار عصبی. نارسایی مغزی. یا چه کوفت و زهر ماری. اما فقط فهمیدم وضعم در چه حده (: فک می کردم فقط اون حالت عصبیه که دوبار پیش اومد عجیبه. امروز یه جدیدشو دیدم . ته ش هر چی هست کاش زودتر برسه....
می دونم مجبور نیستم آپ کنم... شایدم مجبورم.
اگه بشه چیزیو باور کرد حقیقت نیست.حقیقت فقط وقتی معنی پیدا می کنه که نتونی باورش کنی.اون موقع َس که می گی " این یه حقیقته! " در کل حقیقت به مسائلی اطلاق می شه که می دونی وجود دارن و درستن اما هیچ وقت حتی اگه بهشون اقرار کنی ، تحت هیچ عنوانی باور و قبولشون نداری. اگه باورشون کنی دیگه حقیقت نیستن . می شن "بدبختی" . این پروسه ی حقیقت به بدبختی هم اسمش هست" جون کندن!". ما آدم ها همیشه چیزی رو باور داریم که دوست داریم. حتی وقتی مطمئنیم اون چیز غلطه تو عمق وجودمون شدیداً باورش داریم. و با تمام وجودمون نمی ذاریم باور شه چون می دونیم اون موقع دیگه حقیقت نیست بلکه بدبختیه! حقیقت چیزیه که می دونیم نباید باشه . می دونیم یه چیزی یه جایی که نباید باشه بوده ، یه اتفاقی که نباید میفتاده افتاده و یه چیزی خراب شده و یه چیزی به اسم "حقیقت" شکل گرفته. حقیقت چیزیه که می شه چماقش کرد و کوبوند تو سر. همیشه هم همینطوری خودشو نشون می ده. تو باورش نداری و اون هر چند وقت یک بار به صورت یک چماق به سرت کوبیده می شه و تو دچار یک شوک ِ کوتاه مدت می شی ( میزان ِ شوک بسته به میزان شدت ضربه ی چماق متفاوته ) و بعد دوباره یادت میفته این چیزی نیست که باور داری و می ذاری زندگی با اون چیزایی که باورشون داری و نهایتاً حقیقت نیستن ادامه پیدا کنه . چون اگه حقیقت باور کردنی بود هیچ امکانی برای ادامه ی زندگی وجود نداشت. این مکانیزم ِ زندگیه.